گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۶۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند

چشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند

سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بود

حسن را در پرده عصمت نگهبانی نماند

تازه رویان گلستان غنچه پیشانی نشدند

در بساط لاله و گل روی خندانی نماند

سینه روشندلان در گرد کلفت شد نهان

طوطی ما را برای حرف میدانی نماند

کرد ازبس سرمه سایی نغمه زاغ و زغن

عندلیب خوش نوایی در گلستانی نماند

پاک شد از آه خون آلود لوح سینه ها

در سفال خشک مغز خاک، ریحانی نماند

کوه درد ما بساط آفرینش را گرفت

از برای دل تهی کردن بیابانی نماند

صبح دارد فیض خود را از سحر خیزان دریغ

قطره ای شیر کرم در هیچ پستانی نماند

در بساط آسمان از چشم شور روزگار

از رگ ابر بهاران مد احسانی نماند

سینه مجنون ما شد خارزار آرزو

در میان نی سواران برق جولانی نماند

دست ما و دامن شبها، که در روی زمین

از برای دادخواهی طرف دامانی نماند

مژده باد سحر با گل نمی دانم چه بود

اینقدر دانم درستی در گریبانی نماند

جز حواس ما که هر ساعت به جایی می رود

چهره آفاق را زلف پریشانی نماند

بس که خشکی دیدم از بخت سیاه خویشتن

صائب از ابر سیه امید بارانی نماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام