گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۴۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

غافلی کز دل نفس بی یاد یزدان می کشد

دلو خود خالی برون از چاه کنعان می کشد

در بیابانی که ما سرگشتگان افتاده ایم

پای حیرت گردباد آنجا به دامان می کشد

گر به ظاهر زاهد از دنیا کند پهلو تهی

از فریب او مشو غافل که میدان می کشد

از تزلزل قدر آسایش شود ظاهر که خاک

توتیا گردد به چشم هر که طوفان می کشد

دیده مغرور ما مشکل پسند افتاده است

ورنه مجنون ناز لیلی از غزالان می کشد

آتش یاقوت را دست تظلم کوته است

از چه قاتل دامن از خاک شهیدان می کشد؟

تا نگردد غافل از حال گرفتاران خویش

عشق چندی ماه کنعان را به زندان می کشد

رو نمی گرداند از چین جبین نفس خسیس

این گدای خیره چوب از دست دربان می کشد

نخل بارآور ز زیر بار می آید برون

جذبه دیوانه سنگ از دست طفلان می کشد

می رسد آزار بد گوهر به روشن گوهران

پنجه خونین به روی بحر مرجان می کشد

تا صف مژگان آهو چشم ما را دیده است

خط زمژگان بر زمین خورشید تابان می کشد

ناتوانان بر زبردستان عالم غالبند

آب خود از زهره شیر این نیستان می کشد

هر که صائب همچو مجنون ذوق رسوایی چشید

منت رطل گران از سنگ طفلان می کشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام