گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۱۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد

باده بی غش به جامم شربت بیمار شد

از دهان باز بودم حلقه بیرون در

تا زبان بستم دلم گنجینه اسرار شد

رو سفیدی بود در کردار و عمر من تمام

چون قلم از دل سیاهی صرف در گفتار شد

نیست در دل خاری از منع چمن پیرا مرا

جوش گل مانع مرا از سیر این گلزار شد

چرب نرمی شد حصار عافیت ز آتش مرا

از گداز ایمن بود هر زر که دست افشار شد

از خموشی گشت روشن تا دل تاریک من

طوطی خوش حرف بر آیینه ام زنگار شد

بر جنون دوری من حلقه دیگر فزود

نقطه خالش زخط روزی که خوش پرگار شد

پیچ و تاب نامرادیها به قدر دانش است

می خورد خون بیش هر تیغی که جوهردار شد

می کشد ناصح زبان از روی سخت من به کام

خواهد این سوهان ز ناهمواریم هموار شد

در شبستان فنا صبح امیدی می شود

آنچه از انفاس، صائب صرف استغفار شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام