گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۱۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد

حلقه های زلف یکسر حلقه گرداب شد

روی او در دور خط دلخوش کن احباب شد

راه خود را پاک سازد خون چو مشک ناب شد

من چه خاشاکم، که در بحر فلک ماه تمام

ز اشتیاق ماهی سیمین او قلاب شد

بر لطیفان صحبت گوهر گرانی می کند

گوش گل را شبنم روشن گهر سیماب شد

از بزرگان روی دل با خاکساران خوشنماست

بحر با آن منزلت روشنگر سیلاب شد

صبح پیری کرد خواب غفلت ما را گران

بادبان بر کشتی ما پرده های خواب شد

از توکل هر که پشت خویش بر دیوار داد

بی سخن خاک مراد خلق چون محراب شد

در همین جا سر برآورد از گریبان بهشت

هر که را زخمی از آن شمشیر فتح الباب شد

شانه از موج طراوت کشتی دریایی است

بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد

هیچ کس را دل به من از دوستان صائب نسوخت

گرچه عمرم صرف در دلسوزی احباب شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام