گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۹۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

لعل می از جام زر در سنگ خارا می خورد

آدمی خون در تلاش رزق بیجا می خورد

هر که پیش تلخرویان مهر از لب بر نداشت

آب شیرین چون صدف در عین دریا می خورد

بر دل آگاه باشد غفلت جاهل گران

خون زمزدوران کاهل کارفرما می خورد

نیست غیر از بیخودی دارالامانی خاک را

هر که از میخانه بیرون پا نهد، پا می خورد

باد دستان را زجمع مال، مطلب تفرقه است

می فشاند ابر اگر آبی زدریا می خورد

نیست غیر از خوردن دل تنگ روزی را نصیب

آسیا بی دانه چون گردید خود را می خورد

منت دست نوازش می نهد بر خویشتن

سنگی از هر کس دل دیوانه ما می خورد

حرص را چون آتش سوزان نمی باشد تمیز

هر چه می آید به دستش بی محابا می خورد

ناتمامی نیل چشم زخم باشد حسن را

مه چو کامل شد به چشم شور خود را می خورد

آه افسوس از دل ما می شود صائب بلند

از حوادث هر که را سنگی به مینا می خورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام