گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۹۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

می برون زان چهره شاداب گل می آورد

از زمین پاک بیرون آب گل می آورد

چون کتان تاب وصالم نیست، ورنه بی طلب

بهر جیب و دامنم مهتاب گل می آورد

باده را موقوف فصل گل مکن کز خرمی

هر قدر باید شراب ناب گل می آورد

می شود روشن چراغ خاکساران عاقبت

بر مزار بیکسان مهتاب گل می آورد

از خجالت آب چون شبنم شود آن ساده دل

کز چمن در حلقه احباب گل می آورد

نیست دربار من خونین جگر جز لخت دل

در کنار از کشتیم گرداب گل می آورد

هر که افتاده است صادق در محبت همچو صبح

در کنار از مهر عالمتاب گل می آورد

نیست ممکن گل نچیند عاشق از بیطاقتی

رشته در آغوش پیچ و تاب گل می آورد

اشک و آه ماست بی حاصل، وگرنه از چمن

باد بوی گل برون و آب گل می آورد

زاهدی را کان بهشتی روی باشد در نظر

در زمستان صائب از محراب گل می آورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام