گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۹۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل زنده می کند نفس جانفزای صبح

جان می شود دو مغز ز آب و هوای صبح

چون آفتاب قبله ذرات می شود

هر کس که سود روی ارادت به پای صبح

خورشید افسر زر ازین آستانه یافت

زنهار رو متاب ز دولتسرای صبح

در زیر پای سیر درآرد براق روح

عظم رمیم را نفس جانفزای صبح

چون خون مرده قابل تلقین فیض نیست

هر کس ز خواب خوش نجهد در هوای صبح

فیض است فیض، صحبت اشراقیان تمام

زنهار سعی کن که وی آشنای صبح

از خوان روزگار به یک قرص ساخته است

صادق بود همیشه ازان اشتهای صبح

دستی کز آستین بدر آید ز روی صدق

سر پنجه کلیم شود از دعای صبح

چون اختران چراغ شبستان تمام شد

هر کس فشاند خرده جان را به پای صبح

غافل مشو ز عزت پیران زنده دل

برخیز چون سپند ز جا پیش پای صبح

چون آفتاب، زنده جاوید می شود

خود را رساند هر که به دارالشفای صبح

بر غفلت سیاه دلان خنده می زند

غافل مشو ز خنده دندان نمای صبح

شد ایمن از گزند شبیخون حادثات

خود را رساند هر که به زیر لوای صبح

در سلک راستان نتواند سفید شد

چون شمع هر که جان ندهد رونمای صبح

گرد گناه با دل روشن چه می کند؟

از دود شب سیاه نگردد قبای صبح

صائب چگونه وصف نماید، که قاصرست

خورشید با هزار زبان در ثنای صبح

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی اصغر نوشته:

یض است فیض، صحبت اشراقیان تمام
زنهار سعی کن که وی آشنای صبح

در مصرع دوم این بیت بعد از که “شوی ” بوده که “ش” افتاده است

کانال رسمی گنجور در تلگرام