گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۲۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از خود گذشتگان را آیینه بی غبارست

پیوسته صاف باشد بحری که بیکنارست

آن را که خلق خوش هست تنها نمی گذارند

کی بی حریف ماند رندی که خوش قمارست؟

با ناز برنیایند اهل نیاز هرگز

گل گر پیاده باشد در بلبلان سوارست

دیوانه را ملامت اسباب خنده گردد

بر کبک مست سختی دامان کوهسارست

عاشق ز خاکساری بی بهره است از وصل

دیوار بوستان را از گل نصیب، خارست

تا دل برید ازان زلف از سر نهاد شوخی

چشم به خواب رفته است دامی که بی شکارست

از خون مرده صائب سنگین ترست خوابت

جایی که هر رگ سنگ چون نبض بیقرارست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام