گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۱۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سفر اهل شوق در وطن است

خلوت اهل دل در انجمن است

عندلیبی که در خیال گل است

هر کجا غنچه می شود چمن است

خنده هر چند کم بود، در وقت

خانه پرداز محنت کهن است

غم یکساله را به باد دهد

خنده گل اگر چه یک دهن است

رخنه اش سد باب طوفان است

عشق، خضر سفینه بدن است

سخن عشق با خرد گفتن

بر رگ مرده نیشتر زدن است

آفتابی است بی زوال، سخن

مغربش گوش و مشرقش دهن است

یوسف شرمگین معنی را

لفظ نازک به جای پیرهن است

مغز گردد در استخوانش نال

چون قلم هر که عاشق سخن است

بر زبان قلم نیاید راست

آنچه از شوق در ضمیر من است

بر بزرگان مشو به حلم دلیر

سپر آفتاب، تیغ زن است

ایمن از گوشمال دوران است

هر که صائب به حال خویشتن است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام