گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۸۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست

بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست

از شرم در بسته روزی نگشاید

روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست

جانها همه از شوق عدم جامه درانند

آرام درین قافله ریگ روان نیست

عاشق خبر از کعبه و بتخانه ندارد

این تیر سبکسیر مقید به نشان نیست

از بستر نرم است گرانخوابی مخمل

بالین اگر از سنگ بود خواب گران نیست

از سنگ سبکبار شود نخل برومند

بر خاک نشینان سخن سخت گران نیست

با اینهمه نعمت که بر این سفره مهیاست

صائب لب بی شکوه به غیر از لب نان نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام