گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۸۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر دل نکشد دست ز زلف تو عجب نیست

گنجینه این راز به غیر از دل شب نیست

آرامش سیماب بر آیینه محال است

گر چر ترا روی دهد جای طرب نیست

خاری که نسازی ترش از دیدن آن، روی

در چاشنی فیض کم از هیچ رطب نیست

شمعی که به منت دل بیمار نسوزد

در عالم ایجاد به جز گرمی تب نیست

در خاطر عاشق نبود را تردد

در دیده حیرت زده وسواس طلب نیست

با دامن خلق است ترا دست بدآموز

ورنه چه مرادست که در دامن شب نیست؟

هر چند که زندان فرنگ است جگرخوار

اما به جگرخواری زندان ادب نیست

خون جگرست آنچه به ابرام ستانی

رزق تو همان است که موقوف طلب نیست

در کار بود سلسله، زندانی تن را

از خویش برون آمده در بند نسب نیست

مردم ز تکلف همه در قید فرنگند

هر جا که تکلف نبود هیچ تعب نیست

صائب اگر ازگوشه پرستان جهانی

چون خال، ترا جا به ازان گوشه لب نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعید صادقی نوشته:

سلام.
به نظر بنده مصرع اول بیت پنجم ایراد وزنی دارد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام