گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۷۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست

در هر شکن زلف تو بیت الصنمی هست

در هر چه کند صرف به جز آه، حرام است

چون صبح، ز آفاق کسی را که دمی هست

در دایره قسمت بیشی طلبان است

در مهره افلاک اگر نقش کمی هست

گنج است، اگر هست به ویرانه خراجی

تیغ است، اگر بر سر مجنون قلمی هست

چون لاله درین دامن صحراست فروزان

از گرمروانی که نشان قدمی هست

زان است که بر خویش نمودی تو ستمها

از لشکر بیگانه ترا گر ستمی هست

آن را که ز حرفش نتوان سربدر آورد

در پرده دل، زلف پریشان رقمی هست

از گرد خودی چهره جان پاک بشویید

تا در جگر شیشه و پیمانه نمی هست

زندان عدم، رخنه امید نداد

در عالم ایجاد، امید عدمی هست

چون سرو درین باغچه دست طلب ما

شد خشک و ندانست که صاحب کرمی هست

صائب دل جمعی است که خرسند به فقرند

گر زان که در آفاق دل محتشمی هست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام