گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۷۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بی روی تو چشم از همه خوبان نتوان بست

یوسف چو نباشد در کنعان نتوان بست

تا بوی گلی سلسله جنبان نسیم است

بر ما ره آمد شد بستان نتوان بست

هر چند که چون دل گهری رفته ز دستم

تهمت به سر زلف پریشان نتوان بست

امروز که دست ستم ناز درازست

بر سینه ره کاوش مژگان نتوان بست

در کیش سر زلف که هم عهد شکست است

زنار توان بستن و پیمان نتوان بست

در آتشم از محرمی آینه تو

هر چند در خلد به رضوان نتوان بست

صائب پر و بالی بگشا موسم هندست

دل را به تماشای صفاهان نتوان بست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام