گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۳۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

طوطی ز سخن صیقل آیینه جان است

آن را که سخن سبز کند خضر زمان است

بس خون که کند در جگر چشمه حیوان

از صبر، عقیقی که مرا زیر زبان است

پیداست که در زیر فلک مهلت ما چیست

یک چشم زدن، تیر در آغوش کمان است

در دیده روشن گهران پنجه خورشید

برگی است که لرزان دلش از بیم خزان است

این نقش و نگاری که تو دلبسته آنی

موجی است سبکسیر که بر آب روان است

در قبضه گردون منم آن تیغ جگردار

کز سختی ایام، مرا سنگ فسان است

در پله چشمی که به عبرت نبرد راه

گر دولت بیدار بود، خواب گران است

با صدق ز دوری مکن اندیشه که در کیش

تیری که بود راست در آغوش نشان است

بر سرو، خزان را نبود دست تصرف

پیری چه کند با دل آن کس که جوان است؟

صائب شرر از سنگ به تدبیر برآید

رحم است بر آن دل که گرفتار جهان است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام