گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۲۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ما صافدلان را چه غم از گرد و غبارست؟

زنگار بر آیینه ما جوش بهارست

یک ذره ز سرگشتگی آزار نداریم

بر کشتی ما حلقه گرداب حصارست

چشمی که فروغ از دل بیدار ندارد

شمعی است که شایسته بالین مزارست

چشم بد خورشید مرا بس که گزیده است

پیشانی صبحم به نظر سینه مارست

چون کام صدف قطره ربایی فن من نیست

چون موج، کمند طلبم بحر شکارست

بلبل شده مشغول به پرداز پر و بال

غافل که شکرخنده گل برق سوارست

در آب و عرق از چه نشسته است ز انجم؟

گر عشق نه بر توسن افلاک سوارست

بگسل ز جهان، ز اطلس افلاک گذر کن

سد ره سوزن، گره آخر تارست

در سینه پر ناوک صائب نفس گرم

برقی است که پنهان شده در بوته خارست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام