گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۴۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بازآ که بی تو مجلس ما را حضور نیست

در جبهه صراحی و پیمانه نور نیست

از زنده رود زنده دلی آب خورده ایم

در موج خیز غم دل ما بی سرور نیست

گرگان روزگار ز یکدیگرش درند

آن را که پوستین گریبان سمور نیست

پیراهنی کجاست، که بر اهل روزگار

روشن شود که دیده یعقوب کور نیست

از پرتو جمال تو خواهد گداختن

آخر خمیر آینه از سنگ طور نیست

هر جا نفیر خواب کند بخت ما بلند

آنجا مجال دم زدن نفخ صور نیست

سر گرم عشق را به کلاه نمد چه کار؟

خورشید اگر برهنه نگردد قصور نیست

از برق حادثات به باد فنا رود

هر خرمنی که گوشه چشمش به مور نیست

تا چند در میان فکنی باد و شانه را؟

دل را نمی دهیم به زلف تو، زور نیست!

دست سبو سلامت و پای خم شراب!

ما را چه شد که دست به زانوی حور نیست

کوته نظر تلاش کند قرب دوست را

نزدیک را خبر ز نگه های دور نیست

صائب چه آتشی است، که در بزم روزگار

بی شعله طبیعت او هیچ نور نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام