گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۴۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بی عشق، آه در جگر روزگار نیست

بی درد، تاب در کمر روزگار نیست

حیرانیان روی عرقناک یار را

پروای بحر پر خطر روزگار نیست

عقل زبون، رعیت این بی مروت است

در ملک بیخودی خبر روزگار نیست

بی چشم زخم، روی به خون شسته من است

رویی که زخمی نظر روزگار نیست

در زیر پوست نیست جهان وجود را

خونی که رزق نیشتر روزگار نیست

خط مسلمی ز علایق گرفته ام

ما را دماغ دردسر روزگار نیست

از چشم مور حرص، شکر خواب برده است

شیرینیی که در شکر روزگار نیست

تا نبض آرمیدگی دل نجسته است

اندیشه ای ز شور و شر روزگار نیست

آب مروتی که جگر سینه چاک اوست

زحمت مکش که در گهر روزگار نیست

آزادگان به ملک جهان دل نبسته اند

این بیضه زیر بال و پر روزگار نیست

آن را که عشق لنگر حیرت به دست داد

پروای بحر پر خطر روزگار نیست

صائب به خاک راه مریز آبروی خویش

چون آب رحم در جگر روزگار نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام