گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از فکر زلف یار رهایی امید نیست

سودای او شبی است که صبحش پدید نیست

باشد نصیب بی ثمران حسن عاقبت

شیرازه نبات به جز چوب بید نیست

در چشم عاشقی که زبان دان ناز شد

چین جبین یار، کم از ماه عید نیست

در سوختن بلند نشد دود این سپند

چون من کسی ز نشو و نما ناامید نیست

محرومیم ز دل ز غبار علایق است

از گرد کاروان رخ یوسف پدید نیست

صائب دلش سیاه ازین صبح کاذب است

هر چند موی نافه ز پیری سفید نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام