گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۲۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رزق دهن تیغ بود هر گلو که هست

قالب تهی ز سنگ کند هر سبو که هست

نتوان به هر دو دست سر خود نگاهداشت

بازیچه محیط شود هر کدو که هست

واصل به بحر می شود این جویبارها

در پای خم شکسته شود هر سبو که هست

چون غنچه هر قدر که گره سخت تر کنی

آخر به باد می رود این رنگ و بو که هست

چندان که می برند فرورفتگان به خاک

یک ذره کم نمی شود این آرزو که هست

از بحر، بی طلب صدفت پر گهر شود

گردآوری اگر کنی این آبرو که هست

ما از وضو به شستن دست از جهان خوشیم

پیوسته تازه روی بود این وضو که هست

چندان که مردمان به سخن دل نمی دهند

ما بس نمی کنیم ازین گفتگو که هست

صائب ز ناز و نعمت دنیای پر فریب

ما را بس است این دل بی آرزو که هست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام