گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را

تخم خال عیب باشد این زمین ساده را

عشرت روی زمین در خاکساری بسته است

بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را

بر سر گفتار، دل را خامشی می آورد

جوش مستی در خم سربسته باشد باده را

هر که پامال حوادث شد به منزل می رسد

از رسیدن پیچ و خم مانع نگردد جاده را

از نظر افتادن اغیار، عین رحمت است

شکوه بی موقع بود عضو به جا افتاده را

می کند قرب خسیسان پاک گوهر را خسیس

می پرد بهر پر کاهی نظر بیجاده را

چون کف بی مغز باشد پیش دریا دل، سبک

زاهد اندازد به روی آب اگر سجاده را

نیست صائب قسمت منعم به جز حسرت ز مال

اشتها در غیب باشد نعمت آماده را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام