گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۹۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ما را ز عشق درد و غم بیکرانه است

دریای بیکنار سراسر میانه است

غفلت نگشت مانع تعجیل عمر را

در خواب نیز قافله ما روانه است

غافل مشو ز پاس نفس تا حیات هست

کاین شمع در کمین نسیم بهانه است

شد سنگ آب و سختی دل همچنان بجاست

با آن که سالهاست درین شیشه خانه است

هر چند روزگار کند شور بیشتر

خواب گران غفلت ما را فسانه است

از حرف سخن، روی نتابند مبرمان

مرغ حریص را گره دام دانه است

بر توسن سبکرو پا در رکاب عمر

موی سفید گشته ما تازیانه است

از دلبران طلب خبر دل رمیدگان

چون تیر در کمان نبود بر نشانه است

در گوشه قفس مگر از دل برآورم

این خارها که در دلم از آشیانه است

گردید از نظاره ما حس شوخ چشم

بر آهوی رمیده، نگه تازیانه است

در خاکساری آن که چو صائب تمام شد

بر صدر اگر قرار کند آستانه است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام