گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۴۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست

خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست

زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او

چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست

چشم طمع به ملک سکندر مکن سیاه

گر همچو خضر چشمه حیوانت آرزوست

چون شبنم آبگینه خود بی غبار کن

گر سیر باغ و گشت گلستانت آرزوست

چون شانه باش تخته مشق هزار زخم

گر ره در آن دو زلف پریشانت آرزوست

چندی چو غنچه سر به گریبان خود بکش

زین باغ اگر چو گل لب خندانت آرزوست

چون گوهر از غبار یتیمی متاب روی

گر ساحل مراد ز عمانت آرزوست

مجنون صفت ز مشق جنون برمدار دست

مدی اگر ز دفتر احسانت آرزوست

بیرون در گذار طمع های خام را

گر جبهه گشاده دربانت آرزوست

چون مور در حلاوت گفتار سعی کن

مسند اگر ز دست سلیمانت آرزوست

دندان به دل فشار درین باغ چون انار

بویی اگر ز سیب زنخدانت آرزوست

یک چند خون دل خور و بر لب بمال خاک

گر سینه ای چو کان بدخشانت آرزوست

چون شبنم آب کن دل خود را درین چمن

گر وصل آفتاب درخشانت آرزوست

هرگز نبوده است دو سر هیچ خوشه را

بگذر ز سر اگر سر و سامانت آرزوست

پرهیز می کند ز تو دیو سیاهکار

وین طرفه ز فرشته نگهبانت آرزوست

این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت

موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام