گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۴۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست

سهوست سجده ای که نه بر خاک پای توست

طبل رحیل هوش من آواز پای توست

حسرت نصیب دیده من از لقای توست

در پرده های چشم شکر خواب صبح نیست

شیرینیی که در دو لب جانفزای توست

خون می کند عرق ز شفق هر صباح و شام

از بس که آفتاب خجل از لقای توست

در باز کردن در باغ بهشت نیست

فیضی که در گشودن بند قبای توست

ظرف وصال نیست من تنگ ظرف را

طبل رحیل هوش من آواز پای توست

خودداری سپند در آتش بود محال

خالی است جای من به حریمی که جای توست

هر شاخ گلی که دست کند در چمن بلند

از روی صدق ورد زبانش دعای توست

هر دل رمیده ای که بساط زمانه داشت

امروز در کمند دو زلف رسای توست

ره نیست در حریم تو هر خودپرست را

بیگانه هر که گشت ز خود آشنای توست

چون ترک دلبری ننمایند دلبران ؟

چون هر کجا دلی که بود مبتلای توست

استادگی چگونه کند در نثار جان؟

صائب که مرگ و زندگیش از برای توست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام