گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوست

برخاست هر که از سر عالم لوای اوست

آزاده ای که کنج قناعت گرفته است

شیرازه حضور جهان بوریای اوست

آن مطربی که پرده ما را دریده است

رقص فلک ز زمزمه جانفزای اوست

در دام می کشد دل صحرایی مرا

این مردمی که با نگه آشنای اوست

در چشمه سار تیغ تو تا چند خون خورد؟

مرگی که زندگانی من از برای اوست

بیدرد نیستم که شکایت کنم ز جور

هر شکوه ای که هست مرا از وفای اوست

چون در رکاب برق سواران سفر کند؟

بیچاره ای که شیشه دل زیر پای اوست

مسند به روی دست سلیمان فکنده است

تا مور پا شکسته ما در هوای اوست

فردوس را ز داغ تغافل کند کباب

کبری که در دماغ من از کبریای اوست

زنجیر پاره کردن سوداییان عشق

موقوف باز کردن بند قبای اوست

صائب کسی که خرمن من سوخته است ازو

ابر بهار، سایه دست سخای اوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام