گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۱۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ترک خودی مراد ز قطع مراحل است

این بار هر کجا فتد از دوش منزل است

آب ستاده رشته برون آورد ز پا

بگسل ز همرهی که گرانجان و کاهل است

یکرنگ دل چو شد تن خاکی گهر شود

دل متحد به جسم چو شد مهره گل است

دست از خودی بشوی که در دفتر وجود

فردی که در حساب بود فرد باطل است

شهرت بود ز ریزش اگر مطلب کریم

در چشم بی نیازی ما کم ز سایل است

در زیر سقف چرخ نفس راست ساختن

آسوده زیستن ته دیوار مایل است

گیراترست خلق خویش از خون بیگناه

دامن کشیدن از گل بی خار مشکل است

چون زخم، سینه چاک برون می دود ز پوست

خونم ز بس که تشنه شمشیر قاتل است

گفتار جاهلان ز شنیدن بود فزون

خرجش ز دخل بیش بود هر که غافل است

با قامت خمیده جوانانه زیستن

در زیر تیغ بال فشانی ز بسمل است

تسلیم شو که عقده دل را گشادگی

بی برگریز ناخن تدبیر مشکل است

صبح از ستاره ساخت تهی دامن فلک

کم نیست دانه بهر زمینی که قابل است

از خوشه راز دانه مستور فاش شد

گل می کند ز تیغ زبان هر چه در دل است

از خاک دلنشین نتوان برگرفت دل

بیرون شدن ز کوی خرابات مشکل است

صائب هزار بار به از عقل ناقص است

در چشم امتیاز جنونی که کامل است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام