گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۰۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است

سرمایه فراغت من اینقدر بس است

عشاق را به بند گران احتیاج نیست

زنجیر پای مو هوای شکر بس است

چون شمع، گریه در کرم دست حلقه کرد

این تیغ آبدار مرا بر کمر بس است

از تنگنای چرخ شکایت چه می کنی؟

فتح قفس، شکستگی بال و پر بس است

آنجا که خار دست به ترکش زند، چو گل

پیشانی گشاده به جای سپر بس است

از بهر برفروختن چهره امید

یک قطره اشک گرم به وقت سحر بس است

جرم سفینه تو که بر سنگ خورده است

نومید بازگشتن موج خطر بس است

بیخوابی که چشم تو ترسیده است ازو

سود حقیقی تو همان از سفر بس است

از زلف یار و از دهنش نکته ای بگو

درس مطول و سخن مختصر بس است

گر امتیاز نام بود مطلب از اثر

این امتیاز کز تو نماند اثر بس است

خاک من و سبو ز خرابات مشرب است

بالین ز دست خویش مرا زیر سر بس است

از یک سخن حقیقت هر کس عیان شود

بهر نمونه از صدفی یک گهر بس است

صائب مرا به سرمه خلق احتیاج نیست

آن خط مشکبار را در نظر بس است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام