گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۷۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب

در گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است

مشمار سهل رخنه گفتار خویش را

کاین رخنه در خرابی تن بی نهایت است

دست ز کار رفته ز برگ است بیشتر

در کشوری که سیب ذقن بی نهایت است

در غربت است چشم حسودان به زیر خاک

این چاه در زمین وطن بی نهایت است

از مستمع گشوده شود چشمه سخن

هر جا سخن کش است، سخن بی نهایت است

دندان به دل فشار که بر خوان روزگار

این لقمه های دست و دهن بی نهایت است

جای دو مغز در ته یک پوست بیش نیست

در تنگنای چرخ دو تن بی نهایت است

صائب سخن پذیر درین روزگار نیست

ورنه مرا به سینه سخن بی نهایت است

زان غنچه لب شکایت من بی نهایت است

تنگ است وقت، ورنه سخن بی نهایت است

در سینه گشاده من درد و داغ عشق

چون نافه در زمین ختن بی نهایت است

پرهیز در زمان خط از یار مشکل است

در نوبهار، توبه شکن بی نهایت است

ماه تمام می کند ایجاد هاله را

تا شمع روشن است لگن بی نهایت است

چون میوه در تو تا رگ خامی به جای هست

گردن مکش، که دار و رسن بی نهایت است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام