گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۵۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سر جوش داغ بر دل ما نوبهار ریخت

دردی که ماند بر جگر لاله زار ریخت

بی وقت هر که همچو صدف لب نکرد باز

ابر بهارش آب گهر در کنار ریخت

عاشق به شوربختی من نیست در جهان

برخاستم ز جا، نمکم از کنار ریخت

هر جا که شد ترانه ما انجمن فروز

گردید آب نغمه و از زلف تار ریخت

شور جزا، ذخیره فردای خویش را

امروز بر جراحت این دل فگار ریخت

از رشک قرب شانه دلم شاخ شاخ شد

این زهرگویی از بن دندان مار ریخت

آن کس که دشنه در گذر ما به خاک کرد

در رهگذار برق سبکسیر، خار ریخت

با ترک هستی از غم ایام فارغم

آسوده شد ز سنگ، درختی که بار ریخت

مشاطه دماغ پریشان عالم است

صائب هر آنچه از قلم مشکبار ریخت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام