گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۳۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ره سخن به رخش خط عنبرافشان یافت

فغان که طوطی از آیینه باز میدان یافت

ز شبنمش جگر سنگ می شود سوراخ

گلی که پرورش از اشک عندلیبان یافت

به هر که هر چه سزاوار بود بخشیدند

سکندر آینه و خضر آب حیوان یافت

مگیر از سر زانوی فکر سر زنهار

که غنچه هر چه طلب کرد در گریبان یافت

ز کاوش جگر فکر ناامید مباش

که ذره در دل خود آفتاب تابان یافت

ز کاوش جگر فکر ناامید مباش

که ذره در دل خود آفتاب تابان یافت

کلید گنج سعادت زبان خاموش است

صدف به مزد خموشی گهر ز نیسان یافت

من آن زمان ز دل چاک چاک شستم دست

که شانه راه در آن زلف عنبرافشان یافت

هزار سختی نادیده در کمین دارد

کسی که کام دل از روزگار آسان یافت

حجاب مانع روزی است خاکساران را

تنور از نفس آتشین خود نان یافت

فغان که کوهکن ساده دل نمی داند

که راه در دل خوبان به زور نتوان یافت

مکن شتاب به هر ورطه ای که افتادی

که ماه مصر برآمد ز چاه، زندان یافت

(لب خموش سخن های دلنشین دارد

ضمیر نامه ما می توان ز عنوان یافت)

ز فکر، قامت هر کس که حلقه شد صائب

به دست همت خود خاتم سلیمان رفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام