گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۱۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به آسمان نرسد هر که خاک پای تو نیست

فرو رود به زمین هر که در هوای تو نیست

مگر تو خود به خموشی ثنای خودگویی

وگرنه هیچ زبان در خور ثنای تو نیست

شکوه بحر چه سازد به تنگنای حباب؟

سپهر بی سر و پا ظرف کبریای تو نیست

سپرد جا به تو هر کس ز بزم بیرون رفت

تویی به جای همه، هیچ کس به جای تو نیست

کدام گهر سیراب بحر و کان را همت؟

که چشمه عرق از خجلت صفای تو نیست

شکر به زاغ فرسنی و استخوان به هما

چه رمزها که نهان در کف عطای تو نست

مگر ز نعمت دیدار سیر چشم شود

وگرنه هر دو جهان در خور گدای تو نیست

مگر قبول تو آبی به روی کار آرد

وگرنه بندگی چون منی سزای تو نیست

بساز از دل سنگین خویش آینه ای

که هیچ آینه را طاقت لقای تو نیست

جواب آن غزل است این که گفت مرشد روم

چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محسن شفیعی نوشته:

شکر به زاغ فرستی واستخوان به هما
چه رمزها که نهان در کف عطای تو نیست
بیت به این شکل تصحیح شود

کانال رسمی گنجور در تلگرام