گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۸۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل از مشاهده آن خط سیاه شکست

فغان که پشت مرا گرد این سپاه شکست

زمانه چون ورق انتخاب از صد فرد

ترا ز جمع بتان گوشه کلاه شکست

نفس ز سینه من زخمدار می آید

ز بس که در دل مجروح تیر آه شکست

شکسته دل ما می شود ز عشق درست

که آفتاب تواند خمار ماه شکست

همان چو می شدم از شیشه شکسته روان

اگر چه آبله صد شیشه ام به راه شکست

به پرتوی که ز خورشید عاریت گیرند

چو ماه نو نتوان گوشه کلاه شکست

دل درستی اگر هست آفرینش را

همان دل است که از خجلت گناه شکست

هنوز حسن به شوخی نبسته بود کمر

که چشم من به میان دامن نگاه شکست

شکست شهپر پرواز یک جهان دل را

ستمگری که ترا گوشه کلاه شکست

حضور عاشق یکرنگ را غنیمت دان

که رنگ کاهربا را فراق کاه شکست

ز مومیایی توفیق نیستم نومید

که همچو سنگ نشان پای من به راه شکست

امان نداد کسادی که سر برون آریم

بهای یوسف ما در حریم چاه شکست

به مومیایی خورشید کسی درست شود؟

ز شرم حسن تو زینسان که رنگ ماه شکست

دلیر بر صف افتادگان چو برق متاز

که رنگ بر رخ آتش ازین گیاه شکست

کجا درست برآید سبوی ما صائب؟

ز چشمه ای که مکرر سبوی ماه شکست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام