گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۶۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شدم غبار و همان خارخار من باقی است

توجه چمن آرا به این چمن باقی است

هزار جامه بدل کرد روزگار و هنوز

حدیث دیده یعقوب و پیرهن باقی است

به رنگ و بوی جهان دل منه، تماشا کن

که آه سرد و کف خاکی از چمن باقی است

گذشت فصل بهار و چمن ورق گرداند

همان به تازگی خویش داغ من باقی است

دلیل این که سخن آب زندگی خورده است

همین بس است که از رفتگان سخن باقی است

چه شیشه ها که تهی شد، چه جامها که شکست

به حال خود دل سنگین انجمن باقی است

ز پادشاهی پرویز جز فسانه نماند

هزار نقش نمایان ز کوهکن باقی است

جواب آن غزل است این که گفت عرفی ما

هزار شمع بکشتند و انجمن باقی است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام