گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۴۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به هیچ و پوچ مرا عمر چون شرر بسته است

ز خود برون شدن من به یک نظر بسته است

اثر ز جنت دربسته در جهان گر هست

ازان کس است که بر روی خلق در بسته است

شود ز روزن و در خانه ها غبارآلود

صفای سینه به پوشیدن نظر بسته است

مرا رفیق موافق به وجد می آرد

عزیمت سفر من به همسفر بسته است

کند جلای وطن دیده ور عزیزان را

که تا به بحر بود، دیده گهر بسته است

به خرج آتش سوزنده می رود چو شرار

چو غنچه در گره خویش هر که زر بسته است

جز این که هر نفس از پیچ و تاب می کاهد

چه طرف رشته ز نزدیکی گهر بسته است؟

مرا ز داغ، دل تیره می شود روشن

جلای سوخته من به این شرر بسته است

به آن سرد دل من چو غنچه باز شود

گشاد من به هواداری سحر بسته است

به خون خویش محال است سرخ رو نشود

ستمگری که ترا تیغ بر کمر بسته است

چنان که راحت چشم است در ندیدنها

حضور گوش به شنیدن خبر بسته است

چرا غم دگران می کند پریشانم

اگر نه رشته جانها به یکدگر بسته است؟

صدای طبل رحیل است شادیانه او

کسی که توشه به اندازه سفر بسته است

به خرج می رود آخر درین جهان صائب

چو سکه هر که دل خویش را به زر بسته است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام