گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۷۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست

که سال و ماه به دیوانه سر به سر عیدست

ز شهر دورشدن ها کفایت مجنون

همین بس است که فارغ ز دید و وادیدست

مدار دست ز اصلاح خود به موی سفید

که دل سفید چو گردید صبح امیدست

به گوشمال مده رو سیاه را تهدید

که بنده را خط راه گریز، تهدیدست

همین بس است ز قهر خدا سزای بخیل

که فقر دارد و از مزد فقر نومیدست

خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد

که همچو خضر گرفتار عمر جاویدست

غرور حسن گرفته است دیده خورشید

وگرنه لاغری ماه، عیب خورشیدست

مباش بی نفس سرد یک زمان صائب

که آه سرد در آن نشأه سایه بیدست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام