گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۳۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خم چو گردد قد افراخته می باید رفت

پل بر این آب چو شد ساخته می باید رفت

راه باریک عدم راه گرانباران نیست

هر چه داری همه انداخته می باید رفت

آنچه در کار بود ساختنش خودسازی ا ست

گو مشو کار جهان ساخته، می باید رفت

سنگ راه است غم قافله و فکر رفیق

فرد و تنها همه جا تاخته می باید رفت

به نفس طی نشود دامن صحرای عدم

این ره دور، نفس باخته می باید رفت

تا مگر شاهد مقصود مصور گردد

دل چون آینه پرداخته می باید رفت

سپر راهرو از راهزنان عریانی است

تیغ جان را ز نیام آخته می باید رفت

این ره پر خس و خاشاک شود پاک به آه

علم آه برافراخته می باید رفت

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی

دست آخر همه را باخته می باید رفت

این سفر همچو سفرهای دگر صائب نیست

بار هستی ز خود انداخته می باید رفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام