گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۹۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حال گویاست اگر تیغ زبان گویا نیست

شکوه و شکر به فرمان زبان تنها نیست

پیش فرهاد که زد شیشه ناموس به سنگ

خنده کبک، کم از قهقهه مینا نیست

لنگر عقل به دست آر که در عالم آب

آنقدر موج خطر هست که در دریا نیست

گرمی لاله خونگرم مرا دارد داغ

ورنه مجنون مرا وحشتی از صحرا نیست

سرکشی در قدم کوه جواهر افشاند

وادی حرص به نزدیکی استغنا نیست

از طلب، مطلب اگر خیر بود طالب را

طلب روی زمین هم طلب دنیا نیست

دیده روزنه از شمع بود نورانی

چشم پوشیده بود هر که به دل بینا نیست

معنی عزلت اگر وحشت از آبادانی است

جغد در مرتبه خویش کم از عنقا نیست

نه همین فکر خط و خال تو صائب دارد

در دل سوخته کیست که این سودا نیست؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام