گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۷۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از شناسایی حق لاف زدن، نادانی است

قسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است

دل آزاد من از هر دو جهان بیخبرست

در صدف، گوهر من بی صدف از غلطانی است

پرتو شمع محال است به روزن نرسد

دیده تاریک نماند، دل اگر نورانی است

هر چه در سینه بود، می کند از سیما گل

شاهد تنگی دلها، گره پیشانی است

کیستم من که زنم لاف صبوری در عشق؟

کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است

نتوان شد ز عزیزان جهان بی خواری

نه ز تقصیر بود یوسف اگر زندانی است

سرعت عمر، ز کوه غم و درد افزون شد

کار سیلاب گرانسنگ، سبک جولانی است

زیر گردون مکن اندیشه فارغبالی

قفس تنگ چه جای پر و بال افشانی است؟

چون به فرمان روی، این دایره انگشتر توست

از تو گردنکشی چرخ ز نافرمانی است

حرص پیران شود از ریزش دندان افزون

که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است

سر خط مشق جنون است خط سبز بتان

نقطه خال سیه، مرکز سرگردانی است

چه خیال است که از دوری ظاهر گسلد؟

ربط من با کمر نازک او روحانی است

پشت شهباز به سرپنجه گیرا گرم است

ناز آن چشم سیه مست ز خوش مژگانی است

کی به جمع دل صد پاره ما پردازد؟

طفل شوخی که مدارش به ورق گردانی است

چون برآرم سر ازان آیه رحمت صائب؟

نوسوادم من و آن زلف، خط دیوانی است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام