گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۵۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دوزخ اهل نظر، پاس نگه داشتن است

چه بهشتی است که معشوقه ما بازاری است!

راه عشق از خودی توست چنین پست و بلند

اگر از خویش برآیی، همه جا همواری است

تا درین دایره ای، خون خور و خاموش نشین

که در آغوش رحم، کار جنین خونخواری است

عافیت می طلبی، پای خم از دست مده

که بلاها همه در زیر سر هشیاری است

نسبت فقر به هر بی سر و پا نتوان کرد

شال پیچیدن این قوم ز بی دستاری است

در کمین است که صیدی نجهد از دامش

غنچه خسبیدن زهاد نه از دینداری است

(کار ما نیست سر زلف سخن شانه زدن

اینقدر هست که یک پرده به از بیکاری است!)

نسبتش با همه جا و همه کس یکسان است

هر که چون صائب از آیین تکلف عاری است

مستی چشم تو در مرتبه هشیاری است

خواب آهونگهان شوختر از بیداری است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام