گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۵۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از دل خم می گلرنگ به جام آمده است

آفتاب عجبی بر لب بام آمده است

باده در سلسله تاک ندارد آرام

لب میگون تو تا بر لب جام آمده است

سرو چون سبزه خوابیده زمین گیر شده است

قدر رعنای که دیگر به خرام آمده است؟

اشک حسرت شده در ساغر خضر آب حیات

تا دگر تیغ که بیرون ز نیام آمده است؟

هاله از غیرت من حلقه ماتم شده است

تا به دلجوییم آن ماه تمام آمده است

از سیاهی چه خیال است برآید داغش

هر عقیقی که گرفتار به نام آمده است

ای بسا خام که بسیار به از پخته بود

عیب عنبر نتوان کرد که خام آمده است

می کند جوش گل و ناله بلبل فریاد

که ز می توبه درین فصل حرام آمده است

سیری از حرص مدارید توقع زنهار

که تهی چشم تر از حلقه دام آمده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام