گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۳۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل من تیره ز بسیاری گفتار شده است

زین پریشان نفس آیینه من تار شده است

چون سیه روی نباشم، که ز بیمغزی ها

مد عمرم چو قلم صرف به گفتار شده است

همچو رهزن به دلش دیدن منزل بارست

هر که را درد طلب قافله سالار شده است

هست آگاه ز محرومی من از دیدار

طفل شوخی که تهیدست ز گلزار شده است

می گدازد چو مه چارده از دیده شور

ساغر هر که درین میکده سرشار شده است

نیست از دوزخم اندیشه که از شرم گناه

هر سر مو به تنم ابر گهربار شده است

چون سپندست سویدا به دلم بی آرام

خال تا گوشه نشین دهن یار شده است

تن به تسلیم و رضا ده که ازین خوش نفسان

خار در پیرهن من گل بی خار شده است

صائب از سنگ ملامت گله ای نیست مرا

کبک من مست ازین دامن کهسار شده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام