گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۳۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از شکر خنده ات آتش به جهان افتاده است

این چه شورست که در عالم جان افتاده است؟

نیست در جاذبه عشق مرا کوتاهی

پله ناز تو بسیار گران افتاده است

گر چه از ناز مقیم است به یک جا دایم

همه جا سایه آن سرو روان افتاده است

نیست ممکن که چکیدن نرود از یادش

عرق از بس که به رویت نگران افتاده است

فیض خورشید جهانتاب ز بس عام شده است

ذره از هستی ناقص به گمان افتاده است

طاق ابروی تو در حلقه آهو چشمان

سست عهدست ولی سخت کمان افتاده است

درنیاید به بغل خرمنش از بسیاری

گر چه شکر لب من مور میان افتاده است

با لب تشنه ز کوثر به تغافل گذرد

هر که را آتش روی تو به جان افتاده است

غنچه منشین، گره خاطر ایام مشو

دو سه روزی که هوا بال فشان افتاده است

غفلت پیریم از عهد جوانی پیش است

خواب ایام بهارم به خزان افتاده است

از لبش جای سخن عقد گهر می ریزد

هر که صائب چو صدف پاک دهان افتاده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام