گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۳۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر که را می نگرم سوخته جان افتاده است

این چه برق است درین لاله ستان افتاده است؟

نیست ممکن که به خورشید درخشان نرسد

هر که چون قطره شبنم نگران افتاده است

حال ما رهروان آبله پایی داند

که نفس سوخته در ریگ روان افتاده است

از نهانخانه گوهر چه خبر خواهد داشت؟

خس و خاری که ز دریا به کران افتاده است

ای که در کعبه خبر از دل ما می گیری

روزگاری است که در دیر مغان افتاده است

زود باشد سر خود در سر این کار کند

چون قلم هر که به دنبال زبان افتاده است

در سر کوی تو ای انجمن آرای بهار

چهره زرد چو اوراق خزان افتاده است

وسعت دایره مشرب ما می داند

هر که چون نقطه مرکز به میان افتاده است

جود کن کز دهن خالی موری بسیار

رخنه در ملک سلیمان زمان افتاده است

جسم ما بر سر این عمر سبکرو صائب

برگ سبزی است که در آب روان افتاده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام