گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۹۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

صدف بحر بقا سینه درویشان است

گوهر آن، دل بی کینه درویشان است

هر چه دارد فلک از بهر فقیران دارد

ماه نو صیقل آیینه درویشان است

مشت خونی که دل نافه ازو پر خون است

در ته خرقه پشمینه درویشان است

چهره نعمت الوان شهان چون لاله

داغ نان جو و کشکینه درویشان است

نیست در هفته ارباب توقع تعطیل

صبح شنبه شب آدینه درویشان است

می شود دل ز قبول نظر خلق سیاه

دست رد صیقل آیینه درویشان است

دل آسوده ز گنجینه شاهان مطلب

این گهر در صدف سینه درویشان است

نیست امروز هواخواه فقیران صائب

مخلص و بنده دیرینه درویشان است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام