گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۸۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است

گردبادی که درین بادیه سرگردان است)

(دل رم کرده ما را به تغافل مسپار

که سبکسیرتر از سنگ کف طفلان است)

هر که بر عیب کسان پرده نپوشد صائب

هست صد جامه اگر بر بدنش، عریان است

گرد مشکل ما خونی صد دندان است

مهره عقل درین دایره سرگردان است

سر بی داغ، نگین خانه بی یاقوت است

دل بی آه، سفالی است که بی ریحان است

بید را بی ثمری پاس شکستن دارد

زان سر دار بلندست که بی سامان است

هر کسی دست ارادت به رکابی زده است

سر سودازدگان در قدم چوگان است

چون نخندد سر منصور چو گل بر سر دار؟

عیش فرش است در آن خانه که بی دربان است

گرد کلفت نفشاند از دل موری یک بار

زین چه حاصل که سراپای فلک دامان است؟

حلقه شد قامت مجنون ز گرانباری فکر

خط دیوانی زنجیر چه مشکل خوان است!

سبز از آبله دست شود تخم امید

مایه ابر بهاران ز کف دهقان است

دیده حرص ترا بال پریده نشکست

این همه نعمت الوان که بر این نه خوان است

بیخودی برد به جولانگه مقصود مرا

ای خوش آن خواب که مفتاح در زندان است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محسن شفیعی نوشته:

بیتهای اول و دوم وسوم به همین ترتیب در آخر غزل قرار داده شود
بیت چهارم گرد مشکل به گره مشکل تبدیل شود
مطابق چاپ محمد قهرمان

کانال رسمی گنجور در تلگرام