گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نیست تاب درد غربت جان افگار مرا

با قفس آزاد کن مرغ گرفتار مرا

دارد از تار نفس زنار، نفس کافرم

تا دم آخر گسستن نیست زنار مرا

دست می شوید ز کار گل به آب زندگی

چون خضر هر کس کند تعمیر دیوار مرا

درد را بیچارگی بر من گوارا کرده بود

شربت عیسی به جان آورد بیمار مرا

فارغ از سیر گلستانم که فکر دوربین

می کند در زیر بال آماده گلزار مرا

از سر و سامان من بگذر که جوش مغز ساخت

چون کف دریا پریشانگرد دستار مرا

گریه بیرون برد از دستم عنان اختیار

سر به صحرا داد جوش لاله کهسار مرا

جز ملامت از جنون دیوانه ام طرفی نبست

سنگ طفلان بود حاصل نخل پربار مرا

عالمی می آمد از گفتار من صائب به راه

بهره از کردار اگر می بود گفتار مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام