گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۶۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ساحل بحر پر آشوب فنا شمشیرست

مد بسم الله دیوان بقا شمشیرست

از دم تیغ فنا بیجگران می ترسند

ورنه روشنگر آیینه ما شمشیرست

لب پیمانه بود در نظر جرأت ما

گر به چشم تو دم صبح فنا شمشیرست

رگ ابری که به احسان چو گهربار شود

عرق خون کند از شرم سخا شمشیرست

نفس عیسوی اینجا گرهی بر بادست

دم جان بخش درین معرکه با شمشیرست

تا رسیدم ز خم تیغ شهادت به مراد

روشنم گشت که محراب دعا شمشیرست

نازکان از سخن سرد ز هم می پاشند

بر دل غنچه، دم باد صبا شمشیرست

نازکان از سخن سرد ز هم می پاشند

بر دل غنچه، دم باد صبا شمشیرست

چون شجاعت نبود، تیغ کند کار نیام

جوهری مردی اگر هست، عصا شمشیرست

ضعف پیری فکند بیجگران را از پای

دل چو افتاد قوی، پشت دو تا شمشیرست

هر که دارد سر پرخاش به ما، خوش باشد

خاکساری ز ره و دست دعا شمشیرست

صائب امروز کریمی که به ارباب سئوال

دم آبی دهد از روی سخا شمشیرست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام