گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۶۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست

می دهد هر که ازین راه خبر، بیخبرست

از سرانجام دل، آگاه نباشد عاشق

شعله از عاقبت سیر شرر بیخبرست

در سر دل تو چه دانی که چه دولتها هست؟

صدف پست ز اقبال گهر بیخبرست

عشق با جرأت گفتار نمی گردد جمع

طوطی از حسن گلوسوز شکر بیخبرست

لذت سوده الماس نمی یابد چیست

بس که از لذت داغ تو جگر بیخبرست

از گرانجانی خود پشت به کوه افکنده است

کشتی از قوت بازوی خطر بیخبرست

چون نسوزد جگر سنگ به نومیدی من؟

که عقیق تو ازین تشنه جگر بیخبرست

قدح تلخ مکافات کند مخمورش

شم مستی که ز ارباب نظر بیخبرست

آن که بر بیخبری طعن زند مستان را

خبر از خویش ندارد چه قدر بیخبرست

ناله ای کز سر در دست، اثرها دارد

چون نواهای تو صائب ز اثر بیخبرست؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام