گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشق بیتابی ذرات جهان را سبب است

زردی چهره خورشید ز درد طلب است

یک زمان بی دم گرم و نفس سرد مباش

که ز انفاس، همین یک دو نفس منتخب است

مگشا لب به شکرخند که در عالم درد

رخنه مملکت دل، دم صبح طرب است

چون صدف هر که به دریوزه دهن باز کند

گر چه در آب گهر غوطه زند، خشک لب است

دل ز بیداری شب، زنده جاوید شود

چشمه خضر نهان در ته دامان شب است

ماه و خورشید بود شمع ته دامانش

سر زلفی که سیه روزی ما را سبب است

سبز تلخی نتوان یافت به شیرینی تو

گوشه چشم ترا چاشنی کنج لب است

چه کند صائب مسکین نگدازد چون موم؟

روزگاری است که دربند گران ادب است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام