گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۳۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زان دم تیغ که از آب بقا سیراب است

آب بردار که صحرای فنا بی آب است

پیر کنعان نظر از راه نظر بستن یافت

چشم پوشیدن این طایفه فتح الباب است

طوق زنجیر، گریبان سورست مرا

موی چون تیغ زند بر تن من، سنجاب است

تا رسیده است به آن موی کمر پیچیده است

رشته جان من و موی کمر همتاب است

ذره ای نیست در آفاق که سرگردان نیست

این محیطی است که هر قطره او گرداب است

اشک در دیده شرابی است که در جام جم است

داغ بر سینه چراغی است که در محراب است

فارغ از دردسر منت تعمیرم ساخت

صندل جبهه ویرانه من سیلاب است

حیف و صد حیف که از آب مروت خالی است

این همه کاسه زرین که بر این دولاب است

خواب و بیداری آگاه دلان نیست به چشم

شب این طایفه روزی است که دل در خواب است

تا گرفته است ز لب مهر خموشی صائب

گوش این نغمه شناسان، صدف سیماب است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام