گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۲۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراست

بحر و کان را نبود این زر و گوهر که مراست

حرف حق گر چه بلندست ز من چون منصور

سردارست بسامانتر ازین سر که مراست

هر قدر بیش خورم، کم نشود خون جگر

چشم بد دور ازین باده احمر که مراست

بهر کاهش بود افزایش من چون مه نو

کز دل خویش بود رزق مقدر که مراست

داغ بالین من و درد بود بستر من

چون کنم خواب به این بالش و بستر که مراست؟

مگر از جاذبه عشق به جایی برسم

ورنه پیداست کجا می رسد این پر که مراست

نیست ممکن که کند دانه من نشو و نما

گر رگ ابر شود هر مژه تر که مراست

آن که جان دو جهان را به نگاهی نخرد

کی به چشم آیدش این جان محقر که مراست؟

نیست در میکده عشق کسی را صائب

از دل و چشم خود این شیشه و ساغر که مراست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام